دسته بندی موضوع:    زندگی من

دسته بندی های موجود: متفرقه، هنری، ورزشی، کتاب، گزارشهای اختصاصی، انتقادی، اجتماعی، تکنولوژی و فضای وب، دل نوشت، روزمرگی، زندگی من، سفرنامه، صدا و سیما


  21 Oct, 2009

 من 30 کلمه در دقیقه تایپ می کنم، شما چطور؟

30 words

Speed test

نوشته شده توسط بهزاد عبدی | |  نظر (3)


  20 Jun, 2009

 مضروب نشده ام! تکذیب می کنم!

تا الان فکر می کردم امکان نداره کمیته گزارشگران حقوق بشر اسم کسی رو بی خود و بی جهت منتشر کنه و ادعا کنه که بازداشت شده یا مضروب شده، اما امروز که داشتم خبرهای خبرنامه امیرکبیر رو می خوندم یه خبر از کمیته گزارشگران حقوق بشر دیدم که اسم من رو به عنوان یکی از دانشجویان مضروب شده در حوادث کوی دانشگاه مخابره کرده بود. اگر منظور از اسمی که در دانشجویان مضروب شده نوشته شده من هستم، بدین وسیله این خبر رو تکذیب می کنم و اعلام می کنم که من هنگام حوادث کوی دانشگاه در اون منطقه از شهر حضور نداشتم، چه رسد به اینکه بخوام مضروب یا مصدوم یا مفقود یا ... شوم!

پ.ن 1: به دلیل این که ممکنه در آینده این گزارش اصلاح بشه عکسی از این گزارش تهیه کردم که می تونید اون رو اینجا ببینید.
پ.ن 2: ممکن است تشابه اسمی هم باشد، به هر حال آن اسم من نیستم!

پ.ن 3: بد نیست دوستانی که اسم ها رو رد می کنن یا خبر رو منتشر می کنن اول از صحت و سقم خبر مطمئن شن تا داستانی مثل داستان اعتراض کنکوری ها یا همین کشته شدگان حوادث کوی که در صدا و سیما با دلیل و مدرک تکذیب شد اتفاق نیفته!

 

نوشته شده توسط بهزاد عبدی | |  نظر (2)


  23 Feb, 2009

 چند اتفاق خوب

چند تا اتفاق خوب افتاده...

قضیه قبولی دانشگاه در دقیقه 93 درست شد و بعد از 6 ماه دوندگی تونستم برم سر کلاس های ارشد بشینم. هنوز که هنوزه باورم نمیشه که نامه ثبت نام رو درست 1 روز قبل از اعزام به خدمت تونستم بگیرم و بالاخره دانشجو شدم. یک ولیمه چرب هم به پایمان نوشته شده است که انتهای همین هفته ادا می کنیم.

چند تا از دوستان دوره راهنمایی رو تونستم توی صورت نامه (Facebook) پیدا کنم. دنبال این آدم ها توی تمام community های معروف مثل 360 و اورکات و hi5 و حتی فرندفید گشته بودم اما نتونسته بودم پیداشون کنم. اما توی Facebook یافتمشون. هرکسی رفته یک جای دنیا! 3 تاشون الان امریکان، یکی شون استرالیاس، یکی دیگه ایتالیا است و یک نفر دیگه هم تهرانه. احتمالا توی چند هفته آینده یکی از دوستان رو که برای عید میاد ایران ببینم. از پیدا کردنشون واقعا خوشحالم مخصوصا که از آخرین دیدار بعضی هاشون بیشتر از 10 سال میگذره. تمام خاطرات دوران مدرسه و راهنمایی با دیدن دوباره شون برام زنده شدن، یک نوستالژی شیرین.

کاش همیشه، فقط اتفاق های خوب در زندگی بیفته، این طوری زندگی واقعا شیرین تره!

پ.ن: اتفاق خوب بعدی که الان متوجه شدم اینه که بالاترین برگشته! علامت Victoryش هم خیلی جالب و معنا داره! به امید اینکه دیگه از بینمون نره!

نوشته شده توسط بهزاد عبدی | |  نظر (2)


  12 Jan, 2009

 این هم از بیست و چهار سالگی

امروز برای بیست و چهارمین بار روزی از سال رو سپری کردم که بیست و چهار سال پیش در اون روز متولد شدم. برای خیلی ها روزهای تولدشون روزهای خیلی خاصی هستن، اما برای من این طوری نیست. جز چند سالی که یک جشن یا یک بیرون رفتن با دوستانی بوده، سال های دیگه روز تولدم یه روز عادی بوده مثل بقیه روزهای سال. تفاوتش اینه که چند بار تلفنم بیشتر زنگ می خوره و چند نفر بهم تبریک میگن. به هر امسال هم روز تولدم ویژگی خاصی نداشت، فقط اینکه امروز احساس کردم که من توی بیست و چهار سال گذشته هیچ کار مفیدی انجام ندادم. و از اون بدتر، به یکسال گذشته ام که برگشتم، دیدم توی این یکسال آخر، دقیقا جایگاهم هیچ فرقی نکرده و هیچ تفاوتی نکردم. به اندازه یکسال احساس پوچی می کنم الان.

قرار نبود دیگه وبلاگ بنویسم، الان هم که دارم می نویسم فکر می کنم تقریبا 3 ماه از پست آخرم گذشته، کلا با اتفاق هایی که برام پیش اومده دیگه رمقی برای نوشتن و بودن در فضای مجازی ندارم، فرندفید رو گذاشتم کنار، وبلاگ دوستانم رو که همیشه براشون کامنت می ذاشتم، حتی با reader باز هم نمی کنم.

از زمان اعلام نتایج ارشد تا الان که منتظر رسیدن زمان اعزام به خدمت مقدس هستم، تنها کار مفیدی که کردم این بوده که یکی دوتا سایت رو با نیروی جوملا فرستادم روی نت. (اینجا و اینجا) که اون هم به خاطر خالی نبودن عریضه و سرگرم کردن خودم بوده و بس.

اگر می دونستم داستان زندگیم چه ریختیه، مطمئنا الان کارت پایان خدمتم دستم بود. این خیلی بده که توی دنیا همیشه وقایع غیر منتظره زورشون به وقایع قابل پیش بینی می چربه!

پ.ن: قبلن ها، وقتی یه روز تعداد بازدید کننده هام، 10 تا بیشتر میشد، کلی احساس غرور داشتم. همین چند روز پیش فهمیدم، رنک اینجا 4 شده، اما اصلا احساسی ندارم!

نوشته شده توسط بهزاد عبدی | |  نظر (5)


  20 Feb, 2008

 تموم شد!

کتاب های کارشناسی ارشد مکانیک - سال 86آخییییییییییییییش! اینم از امتحان ارشد! نتیجه خوب یا بدش اصلا برام مهم نیست! من زحمتم رو کشیدم...
توی این 6-7 ماه از خیلی از تفریحاتم زدم! و نشستم با خزعبلات و تخیلات ذهنی دانشمندان عظام، کاستیگلیانو، بلازیوس، رینولدز، استوکس، دیورژانس، نیکورادزه، مریام، استفان-بولتزمان و ... سر و کله زدم و به اندازه دو تا سررسید نکته حفظ کردم. شب ها تا 4 صبح بیدار موندم و درس خوندم و تست زدم. شاید تا الان بالای 3000 تا تست زده باشم و 4 تا سررسید فقط چرک نویس کرده باشم. چقدر رفتم آزمون آزمایشی دادم، هی اومدم درصد گرفتم و هی حرص خوردم! چقدر به استادای بی سواد دانشگاه زنجان بد و بیراه گفتم که از علم مکانیک اندازه یک نخود هم اطلاعات ندارن... و چقدر افسوس خوردم که در کشوری زندگی می کنم که توش برای درس خوندن هم باید مسابقه داد...
 

 

 

* این سوژه خنده رو هم در سایت سازمان سنجش ( و نشریه پیک سنجش ایضا) داشته باشید که، در جدول زمان بندی توزیع کارت، ستون اول و ردیف آخر، ، قسمت برادران، نوشته:

 "متولدين سال 1363 از شماره شناسنامه 5001 تا آخر و همچنين متولدين سال 1364 از شماره شناسنامه 1 تا شماره شناسنامه 10".

یعنی من واقعا موندم توی عقل این آقایونی که زمان بندی رو انجام دادن... یعنی واقعا کارت 10 داوطلب متولد 64 که شماره شناسنامه شون از 1 تا 10 هست، انقدر جاگیره که نمیشه همراه بقیه داوطلبین متولد 64 توزیع بشه؟ چرا همیشه باید سوژه ای برای خنده باشیم؟ [لینک جدول در سایت سازمان سنجش]

توزیع کارت کارشناسی ارشد 86 - سایت سازمان سنجش

نوشته شده توسط بهزاد عبدی | |  نظر (2)


  28 Jan, 2008

 زنجان هم به خاطره پیوست

با رد شدن نمره پروژه کارشناسی به عنوان آخرین واحد درسی، ارتباطم با دانشگاه زنجان قطع شد و متعاقبش خیلی از دوستانی که شاید هر روز با هم توی یک کلاس می نشستیم، با هم  تا سلف می رفتیم و بر می گشتیم، با هم تمرین کپی می کردیم، باهم کلاس رو تعطیل می کردیم، باهم شب های امتحان درس می خوندیم، با هم بر میگشتیم تهران، با هم تو بوفه می نشستیم و وقت می گذروندیم، با هم زمستونا یخ می زدیم، باهم شب ها تا صبح بیدار می نشستیم و بازی های مفرح انجام می دادیم، با هم بحث می کردیم، با هم دعوا می کردیم، با هم می خندیدیم، با هم اعصابمون خرد می شد، با هم کله پاچه می خوردیم و کلی با هم دیگه... همه و همه فقط تبدیل می شن به یه خاطره...دانشگاه زنجان - گروه مکانیک - ورودی 82 خیلی از این بچه هایی که توی عکس هستند رو شاید دیگه تا آخر عمرم نبینم، چند تاشون رو هم شاید بنا به ضرورت و موقعیت ببینم. با چند تاشون هم رابطه دوستیم حفظ میشه و یادگاری می شن از 4 سال تحصیل در بلاد غربت. عکس های قدیمی دوره دبستان و راهنمایی و دبیرستان رو نگاه می کنم، قیافه های آشنا رو می بینم ولی اسم خیلی هاشون رو یادم نمیاد. برای این که این دوره زندگیم هم مثل اون دوره ها با فراموشی سپرده نشه دلم می خواد اسم دوستان همکلاسی و نزدیک رو تا اونجا که یادم میاد بنویسم، شاید یه روزی اسم خودشون رو توی گوگل سرچ کردن و دلشون خواست با دوستان قدیمی شون ارتباط برقرار کنن.

همکلاسی های توی عکس از راست: سجاد علی محمدی، وحید خلج زاده، محمد انصافی، مهدی نداف، وحید احمد پور، سید احمد دلیری، احسان دارابی، محسن پناهی، محمد اسماعیل ایوبی، عسکر سلطانی، غلامرضا رنجبر، حسین قراچلو، محمد حمزه، محسن کنزلی، حسین تقی پور، حسین رمضانی، معین فرمهینی، یحیی آقایاری، سینا خانی، محسن شمالی، محمود صادقی بهمراه استادمون محمود ایزدی.

و همکلاسی هایی که توی عکس نیستند: مرتضی عظیم زاده، هومن عنایتی، حسن سپاسیان، محمدرضا بیات، حمیدرضا خسروی، روزبه وادی، امیر جویا، امید جنیدی، عرفان کبیری، مهدی یوسفی.

و کسانی که همکلاسی نبودند اما دوستان خوبی بودند: مهدی هادی سیه رودی، فرهاد رحیمی، محسن سالک، نوید رهگذر، نوید نوری فر، حسین خیری فام، مسعود هاشمی، مسعد ساکی، رضا بختیاری، صالح احمدی، سامان مظفری، پژمان نصیری، حامد نصراللهی، محسن صائب و خیلی های دیگه که مطمئنا از قلم افتادن و ازشون معذرت می خوام.

* پ.ن: جهت جلوگیری از بروز مشکلات احتمالی، از انتشار نام و عکس بانوان همکلاسی و غیر همکلاسی خودداری کردم.

نوشته شده توسط بهزاد عبدی | |  نظر (5)


  12 Jan, 2008

 سال بیست و چهار

تولد بیست و سه سالگی

بیست و سومین، 22 دی هم سپری شد.

به لطف مملکت گل و بلبل، با نیم متر برف و یه ذره سرما کلا فلج میشیم. قحطی و کمبود به سرعت احساس میشه و همه برنامه های زمان بندی شده عقب جلو میشه! در همین راستا، امتحان کارشناسی ارشد هم که قرار بود 18 روز دیگه برگزار بشه (به دلیل سرمای زیاد و تقاضای داوطلبان عزیز که چقدر همیشه مهمه!) افتاد برای 38 روز دیگه! [لینک] ضمنا، بعید هم نیست به علت برودت و سرمای شدید و جهت رفاه حال هموطنان عزیز جهت تهیه اقلام مورد نیاز در موقعیت مناسب، عـــیــد نـــوروز هم از اول فروردین به اول اردیبهشت تغییر زمان یابد.
 

نوشته شده توسط بهزاد عبدی | |  نظر (3)


  29 Dec, 2007

 پرده خوانی دفاع از پروژه کارشناسی

پیش پرده :
دوستانی که در دوره لیسانس (برخی رشته ها) از پروژه کارشناسی دفاع کردند؛ در جریانند که شما در پایان دوران تحصیل (ترم هشتم) درسی 3 واحدی به نام "پروژه کارشناسی" رو اخذ می کنید و فرصت دارید این پروژه رو که معمولا پیرامون موضوعی جدید یا طراحی موضوعی خاص است، تحت نظر یک استاد راهنما ظرف دو ترم (8 ماه) انجام دهید. به دلیل این که این پروژه معمولا به اطلاعاتی بیش از حد لیسانس نیازمند است، ارتباط مستمر با استاد راهنما ضروری است. موضوع پروژه توسط استاد راهنما پیشنهاد می شود و پس از توافق با دانشجو پروژه به مرور انجام می شود. در پایان پروژه کارشناسی (پایان نامه) توسط استاد دیگری که اصطلاحا "داور" نامیده می شود، خوانده شده و بررسی و ارزش گذاری می شود. ضمن اینکه در یک جلسه 20 تا 30 دقیقه ای دانشجو باید با توضیحاتی (توضیح و اسلاید) در مقابل "داور" از پروژه خود دفاع کند و به ابهامات و سوالات داور پاسخ دهد.
اما بشنوید از دفاع پروژه من که داستانی است به یاد ماندنی در تاریخ دانشگاه زنجان

پرده اول (ساعت 13)
من: الو... سلام دکتر "م"... من هر چی می گردم استاد "ف" رو تو دانشگاه پیدا نمی کنم.. مگه بهشون نگفتین که داور هستن؟

استاد راهنما: چرا من بهش گفتم حول و حوش 3 دفاع شمائه... ولی شاید یادش رفته باشه... می خوای بگرد شماره ش رو پیدا کن، یه زنگ بهش بزن.
من: شما ندارین شماره ش رو؟
استاد راهنما: نه.
پرده دوم (ساعت 13:30 - دفتر استاد راهنما)
من: سلام استاد... کسی شماره ش رو نداره... من چی کار کنم؟
(بعد از تعدادی تماس تلفنی)
استاد راهنما: تو دفتر مهندس "ی" هستش. برو باهاش صحبت کن.
پرده سوم (ساعت 13:35 - دفتر مهندس "ی")
من: سلام استاد "ف"...
استاد: (با زبان فارسی آمیخته به لهجه غلیظ ترکی) سلام پسرم!
من: استاد امروز برای دفاع تشریف میارین دیگه؟
استاد: دفاع چی ....؟!
من: استاد، شما داور هستین دیگه... توی جلسه گروه تعیین شد... امروز من ساعت 3 دفاع دارم...
استاد: آهان... دفاع... خب... شما ترم چندمی پسرم؟!
من: من استاد؟! ترم 8 تموم شده دیگه... پروژه کارشناسی رو می خوام دفاع کنم...
استاد: آهان... خب خب... ببین پسرم... آخه من داور خوبی نیستم ها!...
من: استاد... آخه این طوری که نمیشه... شما تعیین شدید که داور باشین... حالا پایان نامه رو که خوندین؟ دکتر "م" که پایان نامه رو بهتون دادن؟
استاد: دکتر "م"؟ نه....؟ پایان نامه چی؟
مهندس "ی": خب برو الان از دکتر"م" بگیر پایان نامه ت رو بیار بده بخونن دیگه، یکی دو ساعتی وقت هست...
استاد: نـــــــــــــــه دیگه.... حالا که وقت نمیشه... عیب نداره ...برو شما به دکتر "م" هم نمی خواد چیزی بگی.. حالا من میام میشینم پای حرفات ببینم چی می گی...
مهندس "ی": !!!!!!!!!!!
من: اِ....؟ خب باشه استاد پس ساعت 3 میاین دیگه؟
استاد: ببین... من سعی ام رو می کنم که بیام ... ولی بگم بهت قول نمی دم ها!!!
من: !!!!!!!!!!!
پرده چهارم (ساعت 13:50 - دفتر استاد راهنما)
من: استاد مگه پایان نامه رو ندادین به "ف" که بخونه؟ چرا میگه من در جریان نیستم....
استاد راهنما: عجب آدمیه ها! من بهش دادم پایان نامه رو... گفت من حال و حوصله خوندن ندارم... خودت بخون اگه خوبه که هیچی...
من: !!!!!!!!!!!
پرده پنجم (ساعت 15 - اتاق سمینار (محل دفاع پروژه) - استاد "ف" (داور) نیامده است!)
ساعت 16 - استاد "ف" (داور) نیامده است!
ساعت 17 - استاد "ف" (داور) نیامده است!
ساعت 17:30 - استاد "ف" (داور) نیامده است!
استاد راهنما: آقای عبدی! مثل اینکه آقای "ف" نمی خواد بیاد اصلا! آقای مهندس "ی" اینجا هستن... بیا برای ایشون بگو دفاعت رو... ایشون داوری می کنن...
من: !!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط بهزاد عبدی | |  نظر (3)


  15 Dec, 2007

 پایان دوران

پایان نامه کارشناسی مکانیک - انرژی خورشیدیبرای ثبت در تاریخ: بالاخره بعد از کوشش های فراوان و تلاش بی وقفه و خستگی ناپذیر، پایان نامه دوره  کارشناسی

در 95 صفحه و

15،569 کلمه و

60،574 کاراکتر (بدون احتساب فاصله ها) و

75،981 کاراکتر (با احتساب فاصله ها) و

936 پاراگراف و

1،953 خط به اتمام رسید.

حالا دیگه فقط مونده دفاع از پایان نامه. با اتمام پایان نامه و دفاع از اون، ارتباطم به طور کامل با دانشگاه زنجان و شهرش قطع خواهد شد و از دوره لیسانس علاوه بر دوست های خوبی که پیدا کردم فقط یه مشت خاطره خوب و بد می مونه. خاطره سرمای زنجان و برفهایی که به خاطر باد شدید افقی می بارید، زنجان گردی ها و رستوران سنتی حاج داداش و کاروانسرای سنگی، کله پاچه خوردن های 4 صبح، شیطونی های مسیر رفت و برگشت توی قطار، برنامه های هر روز و هر شب خوابگاه (از پخش هفتگی DVD های جدید توی اتاق و فیلم دیدن های شبانه و دسته جمعی تا پهن کردن سفره غذا برای 30 نفر توی راهرو)، خاطره کلاس نرفتن ها، خوابیدن سر کلاسهای 8 تا 10، Missedهای وقت حضور و غیاب برای  رسیدن به کلاس و حاضر خوردن، ور رفتن با لپ تاپ سر کلاس های خسته کننده، فعالیت های فوق برنامه و برگزاری مراسم مختلف توی انجمن اسلامی و انجمن علمی، شب بیداری برای صفحه بندی نشریه انجمن یا چسبوندن تبلیغات روی در و دیوار دانشگاه، یار دبستانی خوندن و هوار کشیدن، بحث های هفتگی گفتگوی سیاسی، شب زنده داری شب های امتحان، شیطونی های روز امتحان، اضطراب پاس کردن یا افتادن درس ها بعد از اعلام نتایج، پروژه های هر ترم که باید انجام می شد، بوفه نشینی ها و وقت گذرونی تا رسیدن زمان کلاس بعدی... همه و همه فقط می شن یه خاطره از یه دوره از زندگی که گذشت و سپری شد!

نوشته شده توسط بهزاد عبدی | |  نظر (3)


  7 Jul, 2007

 شمارش معکوسی دیگر برای کنکور

هر آدمی توی زندگی شصت هفتاد ساله‌ش چندین تا نقطه عطف داره. به نظرم توی ایران برای مردها نقاط عطف تقریبا مشترکی مثل دیپلم گرفتن، لیسانس گرفتن، سربازی رفتن، گواهینامه گرفتن، زن گرفتن، بچه دار شدن و ... وجود داره. این نقاط معمولا لحظات یا موقعیت هایی از زندگی هستن که هر کدوم به تنهایی می تونن مسیر زندگی یک فرد رو عوض کنن. شاید زندگی متفاوت مردم هم از همین تفاوت در نقاط عطف ناشی بشه و اگر نقاط عطف همه مردم شبیه هم بود، زندگی هیچ دو نفری با هم فرق نمی کرد.
و از امروز شمارش معکوس برای رسیدن به یک نقطه عطف دیگه در زندگی من شروع شده... شمارشی که بعد از 16 سال درس خوندن برای من دیگه ترسناک نیست، فقط دلهره و اضطراب داره. با تمام توان سعی می کنم که از این نقطه عطف هم به سلامتی بگذرم و می دونم که همه چیز به تلاش خودم بستگی داره... معتقدم برای مواجه شدن با خطر نباید باهاش بازی کرد، باید مستقیم باهاش درگیر شد؛ و برای همین هم تصمیم دارم برای کنکور کارشناسی ارشد هم مثل کنکور کارشناسی، جفت پا بپرم وسط معرکه...

پ.ن.: در ضمن عکس های زیبای مسافرت دو روزه به طالقان (ده مهران) هم در فوتو بلاگ جزیره تنهایی قرار دادم.

نوشته شده توسط بهزاد عبدی | |  نظر (4)


  10 Mar, 2007

 Asus Z53 Jb

سلام، بالاخره یه لپ تاپ پدر مادر دار، گیرم اومد. مدت ها بود که بهش احتیاج داشتم. آخ که اگر پارسال این لپ تاپ رو داشتم... خیلی از کارهام جلو می افتاد و شاید هم وضعم از این رو به اون رو میشد.... به هر حال هنوزم دیر نشده و تا بوده پروژه بوده و تا هست هم پروژه هست...
با محسن هم که همیشه به دیر آپدیت کردن من خرده می گرفت، شرط می بندم که دیگه بین هر دو تا پست 3 روز هم فاصله نیفته.... قبل از عید که دانشگاه رو تعطیل کردیم... ولی بعد از عید یه زحمتی هم برای آقا سعید دارم که یه آی پی Wireless بهمون بده تا اینترنت مثلا پرسرعت دانشگاه هرز نره...

دلم می خواد هر کاری که بتونم برای ایران و تاریخش انجام بدم... اینم از بمب گوگلی من: (اطلاعات بیشتر اینجا)

300 the movie

نوشته شده توسط بهزاد عبدی | |  نظر (3)


  21 Jan, 2007

 زمستان 85، آخرین زمستان در زنجان

از اون سرماخوردگی ها گرفتم که با 3-4 تا پنی سیلین (تازه) ممکنــــه خوب شه! ولی این سرماخوردگی ارزشش رو داشت! آخه هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد! به هر حال 2-3 روزه که تب دارم و با همین حال و روزم فردا باید برای تحویل پروژه و انجام کار سایت دانشگاه پاشم برم زنجان... زمستان 85 هم به خوبی و خوشی و سپری شد و درسی رو نیفتادم و اگر مشکل خاصی پیش نیاد، ترم دیگه مدرک لیسانس رو میگیریم و بعدش می خونیم برای ارشد! 4 سال پیش موقعی که تازه قبول شده بودم، ترم 1، شب امتحان، با خودم می گفتم اوووووه .... حالا کی میشه این درس تموم شه و لیسانس بگیرم بابا... ولی خیلی زود گذشت! خیلی! با اینکه خیلی وقت ها سختی کشیدم، با خیلی ها سر و کله زدم، 1000 جور مشکل پیش اومد، ولی همشون خیلی زود گذشتن و تبدیل به خاطره شدن. هیچ وقت سریع گذشتن عمر رو که همه ازش دم می زدن باور نداشتم، اما الان تازه دارم می فهمم که همه چی میگن... واقعا زود میگذره! یه سری عکس که از زمستان زنجان گرفتم رو هم میذارم اینجا، خودتون قضاوت کنین که اونجا قطب هست یا نه!

در ضمن دیگه شورش رو درآوردین با این درخواست های مسخره تون! برای همین commenting این پست و این پست رو برداشتم! واقعا که!

 

درخت قندیل بسته خوابگاه!

 

قندیل های رشد یافته از سقف طبقه 2 خوابگاه ها!

 

برف 30 الی 40 سانتی متری که هرگز آب نشد!

 

مه غلیظ در محوطه دانشگاه به علاوه سرما!

 

هنرنمایی دوستان در خوابگاه!

غذایی که قرار بود کوکوی سیب زمینی بشه ولی نشد!

نوشته شده توسط بهزاد عبدی | |  نظر (4)


  14 Jan, 2007

 زنجان بس ناجوانمردانه سرد است

سلام، بالاخره امتحانات داره به روزهای پایانیش نزدیک میشه و من دارم از زنجان این پست رو ارسال می کنم! ظاهرا این زمستون آخری که ما تو زنجانیم، از اون زمستون های پر خاطره میشه! برف اومده! خیلی زیاد! مشکلی با برف نداریم، ولی مشکلات بعدش که شامل یخ زدن کوچه ها و زمین خوردن و سوز و سرمای شدیده، واقعا غیر قابل تحمله! من نمیدونم خود زنجانی ها چه جوری این سرما رو تحمل میکنن؟ من که خودم مثلا 4 ساله دارم اینجا درس می خونم و به این هوا عادت کردم، دیگه دارم می میرم! چند تا هم عکس گرفتم، ولی چون کابل گوشی رو نیاوردم، آپلود می مونه برای تهران.
* درگیر پروژه طراحی سایت دانشگاه زنجان، دانشکده فنی و موزه دانشگاه هم شدم... فکر کنم حداقل برای یه زمستون و بهار سال بعد، کار داشته باشم که انجام بدم!
* از اونجایی که دانشگاه زنجان با همه دانشگاه های ایران فرق می کنه، خبر رسیده که به لطف مدیریت محترم گروه مکانیک، به خاطر 3 واحد ناقابل که ارائه نمیشه، بچه های ورودی 82 نمی تونن 8 ترمه فارغ التحصیل بشن و باید به خاطر 3 واحد، 1 ترم دیگه هم بیایم زنجان! تشویق...
* خیلی وقته می خواستم لینک این پست و این پست رو بذارم. من هیچ کدوم از پست هام به اندازه این دو تا کامنت نداشته. دلم می خواد درخواست های متعدد دوستانی رو که تقاضای عکس و فیلم و سایت غیر اخلاقی و فیلتر شکن کردن رو ببینید! توی دانشگاه هم تقریبا همین وضعه... هیچ کس حتی سعی نمی کنه از اینترنت درست استفاده کنه، یا حداقل بد استفاده نکنه!
* خیلی بده که آدم همیشه شب تولدش بیفته وسط امتحانا. ظاهرا این قضیه تا وقتی درس می خونم ادامه داره... امسال شب امتحان، به عنوان کادوی تولد، جزوه 100 صفحه ای انگلیسی استاد رو تو سرم می زدم!
* دوست خوبم، سعید رزاقی هم به جمع متاهلین پیوستند، قبل از این که خبرش رو رو سایت امور رفاهی دانشگاه بذاریم، از همین جا بهش تبریک می گم و آرزوی خوشبختی براش دارم، باشد که یه شام عروسی هم افتاده باشیم!
 

نوشته شده توسط بهزاد عبدی | |  نظر (5)


  30 Dec, 2006

 غیبت از خدمت. آری یا نه؟

بالاخره در راستای "تولید محتوا در فضای وب" موفق شدم، مجموعه پروژه ها و تحقیقاتی رو که در طول این 3-4 سال تحویل اساتید دادم رو " ایـــنجـــــا " قرار بدم. البته اینایی که الان در دسترسه غیر از تحقیق معارف و اخلاق و متون و آزمایشگاه های سیالات و فیزیک 1 و2 و... است که ارزش علمی ندارن.
*یه تحقیق جامع همراه با Power Point هم هست که مربوط به به بخش کمپرسور درس توربین گاز و موتور جت هست که حجمش 14 مگابایته ولی بی پدر خیلی معرکه شده! اگه یه روز تکنولوژی ADSL به مرکز مخابراتی زاغارت ما هم رسید، اون رو هم آپلود میکنم! یه تحقیق راجع به موتورهای دوار (وانکل) هم هست که داره مراحل نهایی صفحه بندی رو میگذرونه! اون رو هم تا 4 شنبه آپلود می کنم! باشد که کسانی که بعد ها از این مجموعه استفاده می کنن، یه دعایی هم برای ما بکنند! آمین!

اصولا هر وقت کار زیاد دارم و همه چی درهم بر هم میشه، هوس نوشتن و آپ تو دیت کردن و ... اینا میفته تو سرم. دوره امتحانات پایان ترمه و اگر خدا بخواد و این ترم درسی رو نیفتم، این آخرین زمستونیه که تو زنجان امتحان پایان ترم میدم! تا بعد ببینم سربازی میاد سراغم یا ارشد... ترجیح میدم ارشد بخونم تا مثل آقا مهرداد خان ترابی بخوام برم نقطه صفر مرزی ایران و ارمنستان یا مرز هر کشور دیگه ای مقدسانه خدمت کنم. اولش به کله ام زده بود که کلا "غایب از خدمت" بخورم و برم دنبال زندگی، فوقش هم 5-6 سال هیچی نمی خریدیم، نهایتش یه عفو رهبری (بالای 30 سال) میخورد بهمون و خلاص!
البته هنوزم اگر سال دیگه ارشد قبول نشم، ممکنه همین کار رو بکنم ها! همین جا از دوستانی که دستی بر آتش دارن خواهشمندم، اگر نظر خاصی در این باره دارن بگن، شاید کمک کنه تصمیم بگیرم! فکر شغل دولتی و اینا هم نیستم، البته نه این که بابام پولدار باشه و غم نداشته باشم ها، نه! فقط به این خاطر که الان هر مهندسی رو می شناسم داره به صورت قراردادی و به صورت این پروژه-اون پروژه کار میکنه! جایی هم که استخدام رسمی نمی کنن! اینه که فکر می کنم، حداقل برای اینکه دوسال علاف نشم این بهترین راهه که غیبت بخورم!

نوشته شده توسط بهزاد عبدی | |  نظر (5)


  22 Dec, 2006

 یلدای 85

تا همین چند وقت پیش به فال و خرافات و ... اعتقاد نداشتم، هنوز هم ندارم! ولی موقعی که بحث حافظ میشه، قضیه خیلی فرق می کنه! به شدت معتقدم که حافظ معجزه می کنه! شاید رمز ماندگاری غزلیاتش هم همین خاصیت معجزه گری اش باشه! اینم فال شب یلدای سال 85 من که باعث شده تا یه بار دیگه به حافظ و قدرتش ایمان بیارم:

بازآی ساقیا! که هواخواه خدمتم
             مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم.
زان جا که فیض جام سعادت فروغ توست
             بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم!
هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت،
            تا آشنای عشق شدم اهل رحمتم.
می ده! که عاشقی نه به کسب است و اختیار؛
             این موهبت رسید ز میراث فطرتم.
عیبم مکن به رندی و بدنامی، ای فقیه!
             کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم.
دورم به صورت از در دولت‌پناه تو
             لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم.
من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش؛
             در شوق دیدن تو هواخواه غربتم.
دریا و کوه در ره و، من خسته و ضعیف-
             ای خضر پی خجسته، مدد کن به همتم!
گر دم زنی ز طره مشکین آن نگار
            فکری کن ای صبا ز مکافات غیرتم!

حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جان-
              در این خیالم ار بدهد عمر مهلتم!

نوشته شده توسط بهزاد عبدی | |  نظر (1)


  1 Dec, 2006

 سیاست زدگی

تاریخ نوشتن این پست مربوط به 6-7-2006 یعنی 5 ماه پیشه، پستی که هیچ وقت publish نشد! اما امروز دوباره به همون نتایج رسیدم و این دفعه publish کردمش! متاسفم...
یکسال عضو شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه زنجان بودم و فعالیت کردم... در طی این یک سال بارها و بارها از سوی افراد مختلف مورد انتقاد قرار گرفتم و شماتت شدم. القای حس ترس از آینده نامعلوم و برخوردهای حقوقی و قضایی شدید که اکثرا مورد توجه همه افراد سرزنش گر بود، یکی از دلایل عمده از دست رفتن انگیزه و روحیه است. جدا شدن از زندگی عادی و طبیعی و فعالیت برای کسانی که ارزش فعالیت فرد را در نظر نمی گیرند، تنها دلیل من برای جدا شدن از انجمن بود.
در حقیقت پس از یکسال متوجه شدم، حضور و مخاطره در جوهای ملتهب سیاسی دانشگاه به هیچ عنوان برای 7000 دانشجوی دانشگاه اهمیت ندارد، گویی که وقتت را تلف کنی برای کسانی که نه تنها این فعالیت را ارزش نمی دانند که حماقت محض تصور می کنند. در جوی که کلمه آزادی برای عده ای به تابو تبدیل شده و دفاع از آن را حرکتی خطرناک و محکوم به سرکوب می دانند، در جوی که دفاع از آزادی بیان و اندیشه (مراسم بزرگداشت اکبر گنجی در دانشگاه زنجان) عملی مذموم و نکوهیده است و به راحتی به عناد با حکومت متهم می شوی، در شرایطی که حتی دانشجویان -که ذهن نقاد جامعه اند و تمامی اعتراضات مدنی جامعه عموما از این قشر برمی خیزد- دفاع از آزادی را اصل نمی دانند و در شرایطی که هنوز دانشجویانی که کلمه فهیم را یدک می کشند، رای دادن را یک "وظیفه" می دانند و نه یک "حق"، حضور و فعالیت را بی نتیجه دیدم... متاسفم که در چنین جوی وارد سیاست شدم... فعالیت کردم... سیاست زده شدم و به این جمله ایمان آوردم که "برای سیاسی بودن نیاز به حضور در صحنه نیست، از پشت پرده نیز قضایا را می توان دنبال کرد!"
وقتی یک دانشجو که چیزی برای از دست دادن ندارد - حتی در تجمعات صنفی- جلو نمی اید و حقش برایش مهم نیست. دیگر از زنانی که تحصیل کرده اند و وارد زندگی شده اند چه انتظاری دارید (در پی عدم حضور گسترده زنان در تجمع 22 خرداد)؟! دفاع از آزادی و حقوق طبیعی تنها برای مسایل پوپولیستی چون انرژی هسته ای و فلسطین و امثالهم جواب می دهد، و در عرصه فردی و اجتماعی این حرکت در حکم عناد است ولا غیر!!! (معنی کلمات چه زود عوض می شود و چه زود تغییر ماهیت می دهند)
پ.ن: از صدقه سری هاست معرکه ما، و به لطف دوستان هکر، دیروز متوجه شدم به مدت 7-8 ساعت اینجانب یه جمع کثیر هک شدگان پیوسته بودم... اینم دلیلش: (پیشاپیش از تامین امنیت توسط هاست نازنین خودم - ارتباط نوین- سپاسگزارم)

نوشته شده توسط بهزاد عبدی | |  نظر (5)


  6 Sep, 2006

 اجاره نشینی، خوش نشینی؟!

محسن و فرهاد جان، بهتون بر نخوره ها، خیلی از همشهری هاتون بی ملاحظه و بی انصافن، یکیش همین آقای بیگدلی! چون:
1- آدم وقتی با یه نفر قرار می ذاره و قول میده که خونه ش رو بهش اجاره بده، پای قرارش وامیسته!
2- در ضمن اگر کسی خواست خونه اجاره کنه و دوشنبه به صاحبخونه زنگ زد و گفت ما چهارشنبه با کل پول داریم میایم، صاحبخونه سه شنبه نمیره خونه رو با یکی دیگه قولنامه کنه!!! این دیگه خیلی نامردیه!
3- ضمنا مدت زمان 5 روز برای جور کردن یک ملیون و دویست هزار تومن، مدت زمان زیادی نیست که صاحبخونه نتونه تحمل کنه!!!
4- بی انصاف!

* این جمله براتون معنی خاصی نداره؟ " ببین چقدر راحت می تونم با احساساتت بازی کنم!"

*دارم درگیر یه کار طراحی سایت دیگه میشم، ولی این یکی دیگه مث قبلیا توش پول نیست! سر فرصت میگم چرا!

نوشته شده توسط بهزاد عبدی | |  نظر (5)

طراحی: BHz - با نیروی: مووبل تایپ - میزبانی: هانوفر آی تی

بنا به توافقنامه Creative Commons برخی از حقوق برای بهزاد عبدی محفوظ است.