دسته بندی موضوع:    دل نوشت

دسته بندی های موجود: متفرقه، هنری، ورزشی، کتاب، گزارشهای اختصاصی، انتقادی، اجتماعی، تکنولوژی و فضای وب، دل نوشت، روزمرگی، زندگی من، سفرنامه، صدا و سیما


  13 Oct, 2009

 کار

پیش نوشت: توی جامعه امروز ایران، انقدر وضع کار و زندگی و معیشت خراب شده که هر کس کار پیدا می کنه ،حتی اگه یه کار Part time در حد فروش و ... باشه، میاد توی بوق و کرنا می کنه که من سر کار میرم. هر روز میاد تو وبلاگش می نویسه که سر کار چه اتفاقی افتاد و فلانی چی گفت و من چی جواب دادم و ناهار چی خوردیم و ... یا پیش هر کسی که می شینه میگه سر کار اینطوری شد و اون طوری شد. یا هر جا که می خواد اظهار فضل کنه می گه ما سر کارمون یکی هست که میگه این طوری یا اون طوری!

 

متن اصلی: از همچین آدمایی خوشم نمیاد.

 

پی نوشت: دیگه کار کردن هم تعریف کردن داره؟ نهایتش خیلی حرفی که می خوای بزنی ارزش گفتن داشته باشه، می تونی بگی یکی از دوستان فلان چیزو گفت!

 

جمله ای که باید با طلا نوشت: جلسه آخر یک کلاس آموزش نرم افزار بود، استادش داشت نصیحت می کرد، گفت یک جمله می گم همیشه یادتون بمونه، باجناق فامیل نمیشه، همکار آدم، رفیق نمیشه.


نوشته شده توسط بهزاد عبدی | |  نظر (2)


  13 Aug, 2009

 چه دردی است...

چه دردی است در میان جمع بودن
ولی درگوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود آرام شکستن
برای هر لبی شعری سرودن
ولی لبهای خود همواره بستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولی در بطن خود غوغا نشستن

نوشته شده توسط بهزاد عبدی | |  نظر (2)


  3 May, 2009

 شایسته سالاری و قانون

مسوول آموزش گروه مکانیک دانشکده مون رو انتقال دادن یه جا دیگه. داشتیم امضا جمع می کردیم که به خاطر حسن اخلاق و رفتار، برش گردونن به همون شغل قبلیش. یک استادی این نامه رو سر کلاس دید و گفت که طبق قانونی که در همه ادارات دیگه هم وجود داره، دو نفر که با هم رابطه خانوادگی دارند، نمی توانند و نباید در یک محل استخدام شوند و کار کنند؛ و چون ایشون خواهرشون هم همین جا مسوول واحد فارغ التحصیلان است و زودتر از ایشون هم استخدام شده به ناچار نفری که دیرتر استخدام شده باید از این اینجا برود.

در حین همین بحث ها، خیلی دلم می خواست یکی دو تا از مواردی رو که توی این متن هست رو براش بشمرم، تا برام بگه این همه فامیل چه طور یک جا جمع شدن ولی مسوول آموزش که این همه کارش درسته و همه بچه ها ازش راضین و واقعا شایستگی ش رو داره، نمی تونه با خواهرش یک جا کار کنه؟ بعد یاد تمام بلاهایی که توی 6 ماه گذشته سرم اومد افتادم و بی خیالش شدم!

نوشته شده توسط بهزاد عبدی | |  نظر (1)


  25 Jul, 2008

 آلمان و ژاپن، کشورهایی با مردمی نابغه

ایمیلی به دستم رسید که تاریخ وقایع و جنگ های جنگ جهانی دوم رو به صورت مصور (فایل پاورپوینت) نشون میده. برای هر مرحله از جنگ کافی است کلیک کنید.

فایل را از اینجا دانلود کنید.(حجم 2.48 مگابایت)

به نظرم واقعا معرکه است. من نمی دونستم آلمان انقدر در اروپا پیشرفت کرده بود. همونطور که در تصاویر این فایل هم مشخصه، تقریبا کل اروپا رو گرفته بوده. قوم عجیبی است این نژاد آریا و ملت استثنایی هستند این آلمانی ها. با این که در طول جنگ و بعد از جنگ تمام مملکتشون ویران شد و از صفر شروع کردند ولی امروز باز هم در دنیا سرآمد هستند. امروز صنایع الکترونیک آلمان در دنیا رقیب نداره و شرکت زیمنس جزو شرکت های برتر در این صنایع است. این مسئله برای ژاپنی ها هم صدق میکنه. انفجار هیروشیما و ناکازاکی در جنگ جهانی ژاپن رو کاملا فلج کرد و این کشور با خاک یکسان شد. اما امروز همین کشور جزو هشت کشور صنعتی جهان است. این اتفاقات ممکن نبوده مگر با مدیریت صحیح و اراده فوق العاده ملتشون. کاش الگوی ما ایرانی ها چه در رده مدیریتی و چه در رده اجتماعی همچین ملتهایی باشه. به قول یکی از دوستان، کاش نسل بشر رو منقرض کنن و آلمانی ها و ژاپنی ها رو زنده بگذارن تا دنیا رو از نو بسازند. مسلما دنیای فوق العاده ای خواهد شد.

 

پی نوشت 1: در کل ملت نابغه ای هستند.

پی نوشت 2: وجود اندکی حس ناسیونالیستی در این نوشته تایید می شود.

 

نوشته شده توسط بهزاد عبدی | |  نظر (6)


  29 May, 2008

 چهار سالگی من

این چند وقت چه خبره!؟ تحریم ها با سرعت رو به افزایشه، گرونی کم کم داره صدای مردم رو در میاره اوضاع خیلی مشکوکه! خدا دیگه کم کم باید رحم کنه:

1- ممنوعیت پرواز ایران ایر در آسمان اروپا

2- کشته شدن هفت مامور امنیتی ایران

3-  هند تحریم ایران را در دستور کار قرار داد.

4- روسیه قانون تشدید تحریم علیه ایران را امضا کرد.

5- سرلشكر رشيد:ارتش و سپاه مي‌توانند تكليف آمريكاي متجاوز را روشن كنند

6- اتحادیه اروپا آماده تحریم بزرگترین بانک ایرانی است.

* جزیره تنهایی فردا 4 سالش تموم میشه و میره توی 5 سال. حرف جدیدی نیست، ادامه می دهم چون از وبلاگ نویسی تا حالا خیلی چیزها یاد گرفتم. حرف های قدیمی را دوباره نمی نویسم. حرف هایم هنوز همان است که سال قبل هم نوشته بودم. [یادداشت 3 سالگی وبلاگ]

نوشته شده توسط بهزاد عبدی | |  نظر (9)


  13 May, 2008

 پی نوشت نامه!

پی نوشت 1: از آدمهایی که به جای "آریاشهر" میگن "صادقیه"، به جای "تخت طاووس" میگن "مطهری"، به جای "پل گیشا" میگن "پل نصر"، به جای "پل تاج" میگن "پل ستارخان" و به جای "جم" میگن "فجر" بدم میاد! دست خودم نیست... حالم بد میشه خب!

پی نوشت 2: تو این مدت که به هیچ کدوم از دوستان سر نزدم یکی از اصول بنیادین علم وبلاگ نویسی رو کشف کردم! قانون عمل و عکس العمل! این قانون میگه هیچ کامنتی در هیچ وبلاگی ثبت نمی شود مگر آنکه پیش از آن یک کامنت از طرف صاحب آن وبلاگ در وبلاگ دیگری ثبت شده باشد!

پی نوشت 3: امتحان فوق لیسانس (کارشناسی ارشد) دانشگاه آزاد اسلامی در سال 87 فقط اطلاعات عمومی بود (به قول یکی از دوستان فحش بود!). من متحیرم از این همه اختلاف سطح علمی کنکور های دانشگاه آزاد و سراسری! و ضمنا در عجبم که با این سوالات آبکی، چطور میشه دانشجو ها رو رتبه بندی کرد! من دوست دارم دو تا از سوال ها رو اینجا بنویسم که دوستانی که رشته شون ریاضی بوده مستفیض بشوند. محض اطلاع دوستانی که رشته شون ریاضی نبوده عرض می کنم که این سوالات رو دانش آموزان سوم دبیرستانی ذهنی حل می کننند!

1) مقدار x را در عبارت |x+2|=|3x+4| را بیابید. (| | علامت قدر مطلق است.)

2) اگر تابع  f(x)=x^1/2 و تابع g(x)=2x+3 باشد. حاصل fog(x) کدامست؟

پی نوشت 4: تا چند روز دیگه نتیجه آزمون کارشناسی ارشد مشخص میشه! توی این مدت خودم رو با انواع و اقسام کلاس ها و پروژه های مهندسی مشغول کردم. امیدوارم آش خور نشیم!

پی نوشت 5: اصلا همین که برای خرید کارت شارژ ده هزار تومنی یا پنج هزار تومنی ایرانسل به روزنامه فروش یازده هزار تومن یا پنج هزار و پونصد تومن پول نمیدی، خودش کلی می چسبه! بالاخره یه سایت خرید الکترونیکی به درد بخور تو این مملکت راه افتاد! با عرض تشکر و آرزوی توفیق روزافزون برای تیم دست اندر کار! [هم چنین در این سایت هم می تونید علاوه بر کارت شارژ ایرانسل، کارت شارژ تالیا و همراه اول رو بدون کارمزد خریداری کنید]

بعد التحریر: به پی نوشت 1 آدم هایی که به جای "توپخونه" میگن "میدان امام خمینی"، به جای "میدان شهرک" میگن "میدان صنعت"، به جای "شهرک غرب" میگن "شهرک قدس" و به جای "میدان گمرک" میگن "میدان رازی" رو هم اضافه کنین... حالم بد میشه! حالم بد میشه!  (اضافه شده در تاریخ 30 May 2008)


نوشته شده توسط بهزاد عبدی | |  نظر (4)


  18 Mar, 2008

 سالها می گذرند...

سال 1386 هم مثل بقیه سال هایی که با بوی عید و جشن و پایکوبی آغاز میشن و دست آخر هم با زمستون سرد و بی رمق به پایان می رسند گذشت. سال های دیگه هم به همین منوال میان و میرن و آدم ها هر روز خسته و خسته تر و پیر و پیرتر میشن... آدم ها هر روز بیشتر و بیشتر توی روزمرگی زندگی خودشون غرق میشن... و من نمی دونم که آیا ممکنه یه روزی از روزمرگی دربیایم؟ ممکنه یه روز ارزشهای انسانی از یه اسم و شعار به یه الگو تبدیل بشه؟ ممکنه روزی انقدر تکراری نباشیم؟ ممکنه روزی هدف زندگیمون عوض بشه؟!

پی نوشت 1: تا پانزده فروردین در سفرم... شاید در سفر فرصتی شد تا سفرنامه ای بنویسم...

پی نوشت 2: اگر می دانستم آدم می تواند با کمی تلاش تبدیل به مرجع شود، حتما زودتر شروع می کردم! [دلیلش هم اینــــجا]

نوشته شده توسط بهزاد عبدی | |  نظر (6)


  6 Mar, 2008

 سرعت! سرعت! سرعت!

رانندگی را دوست دارم ولی سرعت رو خیلی خیلی دوست دارم... با این که از نظر یک شهروند متمدن، سرعت غیر مجاز یک حرکت غیرقانونی و خطرناک محسوب میشه، اما گاهی لازمه انسان قانون شکنی کنه تا طعم وجود قانون را احساس کنه. سرعت، جزو معدود مواردیه که باعث میشه ضربان قلبم سریع بشه و هیجان رو احساس کنم. به خاطر همین موضوع تا حالا چند بار جریمه شدم و یکبار هم یک تصادف خیلی کوچیک داشتم که به خیر گذشت. با این تفاسیر باز هم دست از این خلاف سنگین بیست هزار تومانی برنداشتم.

کورسهای بزرگراهی اما، یه چیز دیگه است! برای مدتی کوتاه -شاید 4 یا 5 دقیقه- بدون این که راننده ماشین مقابل رو بشناسی یا حتی کوچک ترین حرفی رد و بدل شده باشه با هم مسابقه میدین. مسابقه ای که شاید از سر لجبازی برای سبقت گرفتن، یا شاید از سر سرگرمی، در یک لحظه، در خط سرعت بزرگراه آغاز می شود. در انتها نیز هر کس مسیر خود را میرود و با چراغ یا راهنما دیگری بدرقه میکند.

سرعت، مسابقه ای است نه برای این که در انتها به برنده جایزه بدهند، نه برای این که دیگران را به دردسر بیاندازند، که فقط برای سهیم شدن این لذت با دیگران... سرعت، فرصتی است برای لذت بردن از هیجان رانندگی ...

 

پی نوشت 1: دقت کردین وقتی تو مصاحبه ها از مردم می پرسن، چرا شما در انتخابات شرکت می کنین، یک نفر هم نمیگه؛ چون حــــق منه! همه میگن چون وظیفه و تکلیفه! با یک حرکت خزنده در ذهن مردم، "حق رای" داره تبدیل میشه به "تکلیف رای". و این خیلی خطرناکه حسن!

پی نوشت 2: بعد از امتحان کارشناسی ارشد، خودمان را با همه گونه امکانات رفاهی خفه می کنیم. ADSL طعم اینترنت را شیرین می کند.

نوشته شده توسط بهزاد عبدی | |  نظر (7)


  13 Jan, 2008

 خاطره های مرده امُ زنده کن!

مریم مهتدی فرصتی رو ایجاد کرد که از خاطرات عموما تلخ دوران تحصیل بنویسیم و فکر کنیم این رفتار های غلط تا چه حد روی روحیات و احساسات دانش آموزان تاثیر گذار بوده... از دوران تحصیل خاطره تلخ زیاد دارم...

- دبستانی که می رفتم (شهید منتظری - منطقه 6) از آن تیپ مدارس قدیمی بود که در زمان بمباران ساخته شده بود. در چند نقطه حیاط درهای بزرگ نرده دار روی زمین تعبیه شده بود که از آن به عنوان پناهگاه استفاده شود و در دهه 70 بلا استفاده بود. اما ناظم مدرسه آن را احیا کرده بود، از آن جهت تنبیه بچه ها و به عنوان سیاهچال استفاده می کرد. شکنجه ای که شاید نازی ها در جنگ جهانی دوم هم انجام نمی دادند. به سیاهچال افتادن (به مدت یکساعت کلاسی) یکی از شرترین دانش آموزان مدرسه (به نام شریعتی) را هنگام صف بستن برای ورود به کلاس چند بار دیدم و هر بار هم ذات پنداری کردم و ترسیدم...

- کلاس سوم دبستان که بودم، کلاس زبان می رفتم و تکالیف را سر کلاس انجام می دادم. ادبیات فارسی، بی خودترین کلاس بود که 40 نفر دانش آموز یک صفحه را بارها و بارها  (نفری یک خط) می خواندند. من هم در این کلاس تکالیف زبانم را انجام می دادم. یکبار نوبت من شد و خط را نمی دانستم. به مدت یک ساعت کلاسی و یک زنگ تفریح، در راهروی مدرسه -که طاقچه ای هم داشت- روی طاقچه ایستادم و هر کس که از راهرو می گذشت با تمسخر نگاهم می کرد.

- با آن که مدرسه راهنماییم غیر انتفاعی بود و معمولا با بچه ها بیشتر مدارا می کردند، اما ظاهرا کتک زدن جزء لاینفک امور تربیتی بود. لگد هایی که ناظم دوره راهنمایی هنگام مراسم صبحگاهی نثار دانش آموزان بی انضباط (که خندیدن هنگام مراسم صبحگاهی یا جفت نکردن پا سر صف هم شامل بی انضباطی می شد) می کرد، اگر چه جز در موارد معدود نصیب ما نمی شد، ولی ترس از این برخورد ها و کتک ها هنگام مراسم صبحگاهی همه را به مجسمه ای تبدیل می کرد.

- یکبار یک سوال سخت ریاضی را در کلاس مطرح کردم و به یکی از دانش آموزان گفتم که حتی خانم ب (که معلممان بود) هم نمی تواند آن را حل کند. هنگام زنگ تفریح معلممان مرا خواست و با کشیده ای مرا بازخواست کرد که چرا همچین حرفی راجع به او زده ام! هنوز هم نمی فهمم منظورش از این برخورد چه بود! خب اگر می توانست حل می کرد...

- در دوره راهنمایی هنگام برگزاری یکی از امتحانات پایان سال، هنگام تقلب مچم را گرفتند. علاوه بر اخراج از سر جلسه امتحان، ضرباتی گوشم را نوازش کرد که هنوز که هنوزه هر بار که گوشم در اثر انفجار ترقه یا صدای بلند سوت می کشد، یاد سوت بعد از اولین ضربه می افتم.

- آن سال ها بین دانش آموزان مدرسه ما کارت هایی مبادله می شد که عکس بسکتبالیست های NBA و مشخصاتشان روی آن بود. کارت ها انقدر برایمان مهم بود که گاهی آن ها را پرس می کردیم تا آسیب نبینند. با اینکه این کارت ها ضرری برای جامعه و دانش آموزان نداشت، نمی دانم چرا کارت هایی را که ضبط می شد را هرگز پس نمی دادند و اولیا را به مدرسه فرا می خواندند. هنوز هم دلیلش را نمی دانم و حسرت کارت Dennis Rodman ی که مدیرمان پس نداد را می خورم!

- معلم ادبیاتی داشتیم که مجبورمان کرده بود چند صفحه اول گلستان سعدی (منت خدای را عز و جل ...) را حفظ کنیم و هر هفته برایش بخوانیم. نمی دانم بچه ها دردشان نمی گرفت وقتی به خاطر اشتباه خواندن یا حفظ نبودن بخش مورد درخواست معلم، با لبه ده تومانی محکم به سرشان می خورد یا خودکاری بین انگشتانشان (یکی از رو یکی از زیر) قرار می گرفت و فشرده می شد؟

- در دوره دبیرستان که مربوط به 6-7 سال پیش است، برخورد ها مدنی تر بود. یکبار که در اقدامی متحد، در اعتراض به سخت بودن سوالات امتحان جبر، همه برگه ها را سفید دادیم و پایین آمدیم، ناظم کلی داد و هوار کرد که برگردید و برنگشتیم. نمرات انضباط همه 4 نمره کم شد!

شاید همین ترس ها و دلهره های تنبیه بود که در دوران تحصیل جرات خیلی از کار ها را بهمان می داد. شاید اگر این ترس ها نبود، شیطنت هم لذت بخش نبود. همانطور که امروز شیطنت های بچه ها به بلوتوث بازی و گیم نت رفتن خلاصه شده تنبیه ها هم به کسر از نمره انضباط و تذکر شفاهی محدود شده. جامعه مدنی تر شده؟

نوشته شده توسط بهزاد عبدی | |  نظر (4)


  16 Apr, 2007

 چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟

تو این مدت خیلی سرم شلوغ و پلوغ بود... هفته بعد از عید هفته پر از دردسر های همیشگی Quiz و دانشگاه و کلاس و ...
خیلی بده آدم کاری رو فکر نکرده انجام بده و از اون بدتر اینه که آدم راهی برای برگشت یا درست کردن خرابکاری گذشته ش نداشته باشه... اگر "چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی" تا الان برام فقط یه جمله ساده و تکراری بود، از این به بعد به عنوان یکی از واقعیت های مهم زندگی قبولش دارم... آدم موقعی که داره کار اشتباهی انجام میده برای این که همون موقع مجبور به پاسخگویی به وجدانش نباشه یه توجیهی برای کارش پیدا میکنه و طبق همون توجیه عمل میکنه و جلو میره؛ اما وقتی زمان میگذره و آدم مجبور میشه به گذشته ش فکر کنه و مسئولیت کارهاش رو قبول کنه، می بینه که توجیهی که برای کارهاش داشته نه تنها قانع کننده نیست، بلکه کاملا مسخره و بی پایه است...
غرور، اعتماد به نفس کاذب، خودخواهی و خیلی از صفت های دیگه باعث اشتباهاتی می شن که جبران برخی از این اشتباهات هزینه ی خیلی سنگینی داره... هزینه های سنگین می تونن مادی، معنوی یا ... باشه. از طرف دیگه گذشت، ایثار یا بخشش طرف مقابل می تونه هزینه هایی که فرد خاطی باید بپردازه رو کم کنه... متاسفانه وجدان آدم، مثل نوار کاست و فلاپی نیست که بشه پاکش کرد و اطلاعات جدید روش ریخت، برای همین کارهای اشتباه مثل یه لکه ننگ روی وجدان آدم باقی می مونن و با آدمی هستند.
خوش به حال کسانی که لکه های ننگ روی صفحه سفید وجدانشون کمه و متاسفم برای خودم و همه کسانی که سعی می کنن لکه های ننگ رو نادیده بگیرن یا ازشون فرار کنن! با اتفاقهایی که افتاده درسهایی گرفتم که هیچ وقت یادم نمیره... اصلاح هیچ وقت بدون دردسر و سختی نیست... خوشحالم این درس ها رو از کسی گرفتم که همیشه خیر و صلاحم رو می خواسته...

نوشته شده توسط بهزاد عبدی | |  نظر (5)


  1 Apr, 2007

 دنیا همیشه زشت است!




این حرف سمیرا
رو قبول ندارم.

اینی که آدم باید به خدا توکل داشته باشه و تو همه کارهاش از خدا کمک بخواد یک حرفه
و اینی که دنیا از ما حمایت میکنه یه حرف دیگه است. در این که توکل به خدا و
استمداد از اون انجام کارها رو برای آدمی آسان می کنه شکی نیست، ولی این که معتقد
باشیم دنیا همیشه از ما حمایت می کنه در حد یک حرف بیشتر نیست. نمی تونم باور کنم
کسی که هر شب گرسنه سر بر بالین میذاره و همیشه شرمنده زن و بچه اش هست از حمایت
دنیا برخورداره... یا کسی که بیماری صعب العلاج مثل سرطان یا معلولیت داره و به
زودی میمیره دنیا ازش حمایت می کنه. همین طور برای کسانی که تو زندگی 1000 جور سختی
می کشن و از زندگی فقط بدبختی‌ش رو تجربه می کنن اصلا حمایت نمی شن.

دنیا، بهشت خدا نیست، آدم های این دنیا هم همشون فرشته نیستن. زندگی تو این دنیا
خیلی سخت تر از اونیه که بخوایم اینجوری به دنیا نگاه کنیم. حرفم ترسوندن از زندگی
تو دنیا نیست ولی فکر میکنم قضیه به این زیبایی ها و قشنگی ها هم که سمیرا می گه
نیست. زشتی ها و زیبایی ها تو این دنیا همیشه با هم هستن و هیچ کس نمی تونه تو
زندگی فقط زیبایی ها رو ببینه و بگه با این کار سختیها برای آدم آسون میشه.

به نظرم با اینجور اعتقاد ها فقط داریم به واقعیات دنیوی رنگ و بوی خوب و خوش می
دیم، شاید یه جور کلاه گذاشتن سر خودمونه...

نوشته شده توسط بهزاد عبدی | |  نظر (3)


  17 Mar, 2007

 به فکر دیگران هم باشیم

بد نیست تو این روزهای آخر سال که همه در تکاپوی خرید و نو شدن و سفر و ... هستیم، یه کمی هم به فکر بچه های استثنایی باشیم.... بچه هایی که شاید اگر تلویزیون هر چند وقت به چند وقت نشونشون نده هیچ وقت یادشون نیفتیم. فقط خودتون رو بذارید جای یکی از بچه های استثنایی، و سعی کنید 1 روز زندگی کنید، می تونید؟
بچه های استثنایی خیلی معصومند؛ هیچ کدوم از اتفاقایی که براشون افتاده تقصیر خودشون نبوده و نیست. بچه هایی که به خاطر حماقت پدر و مادر معتادشون، یا ازدواج فامیلی یا هزار تا دلیل دیگه دارن رنج میکشن و تقاص اشتباه دیگران رو پس میدن واقعا قابل توجه‌ن. این آدما زیاد عمر نمی کنن ولی تو همین مدت کوتاه از هیچ نعمت این دنیا استفاده نمی کنن. تمام خوشی های دنیوی که ما داریم براشون بی معنیه، همیشه تو آسایشگاهن و از دنیا فقط تخت و پرستار و آسایشگاه رو می شناسن.
از دست خیلی هامون کاری بر نمیاد، ولی حداقل کاری که می تونیم بکنیم اینه که به فکرشون باشیم...

پ.ن.: تو این روزهای آخر سال، یکی از بهترین روزهای عمرم رو تجربه کردم... بهترین ساعت های زندگی ام رو سپری کردم...

نوشته شده توسط بهزاد عبدی | |  نظر (7)


  26 Jan, 2007

 دوستت دارم ایران!

برام خیلی جالبه که خیلی ها برای اروپا و آمریکا رفتن سر و دست می شکنن. ثبت نام در لاتاری های مختلف، دعوت نامه، پذیرش گرفتن به هر قیمتی، همه شون من رو یاد فیلم آدم برفی (اکبر عبدی) می اندازه... آیا امریکا انقدر خوب است؟ ایا امریکا بهشت است؟ ایا امریکا انقدر دوست داشتنی است؟ ایا امریکا خارج است؟
همین چند وقت پیش که لاتاری 2007 باز بود خیلی ها تو فکر این بودن که اسمشون رو بنویسن، شاید برنده بشن و برن... هر چی دلیل میارم که: بابا آخه ما وقتی نمی تونیم تو همین ایران که زبان همه رو هم میفهمیم، 6 ماه بریم تو یه شهر دیگه زندگی کنیم، چه جوری می خوایم بریم 6 ماه پیش یه عده زبون نفهم زندگی کنیم؟؛ هیچ کس به خرجش نمی ره که نمی ره... به شخصه ایران رو خیلی دوست دارم... نه این که وابستگی خاصی داشته باشم ها، اتفاقا سیستم سیاسی و دولتی اش از همه بیشتر حالم رو به هم می زنه! ولی سرزمینش رو خیلی دوست دارم... شاید یه جوری حس میهن پرستی و اینا باشه... نمی دونم... تا حالا به خیلی ها گفتم... که اگر یه روز جنگ بشه، بدون توجه به اینکه بگن بیاین یا نیاین... جزو اولین نفراتی ام که داوطلبانه می رم سمت جبهه! هر وقت سرود یا شعری راجع به ایران پخش میشه، یه جور حس غرور بهم دست میده، یه جور احساس تعلق و هویت به ایران دارم... لاتاری که هیچی، اگه بگن مفتی هم بیا برو ، ایران رو با هیچ جا عوض نمی کنم! از ابی غیرت هایی هم که وطنشون رو اندازه یه یک قرونی هم دوست ندارن حالم به هم می خوره!

- به مدت 1 هفته کار رو تعطیل کردیم و اومدیم تهران... یه بار دیگه محرم ... یه بار دیگه عاشورا و تاسوعا ... بوی اسفند و دود ... سر و صدای سنج و طبل... سینه و زنجیر ... قیمه و نذری ...

- کامنت های هرز داره پدر سیستم MT رو درمیاره... کسی نمی دونه چه جوری می تونم از این کد های تصویری برای نظرخواهی بذارم؟ خواستم پلاگین SCode رو نصب کنم... ولی عکس درون تصویر نمیاد.. هر کاری هم کردم درست نشد... کسی پیشنهادی نداره؟ فکر می کنم آخر سر هم مجبور بشم باهاشون به طور مسالمت آمیز کنار بیام، همونجوری که با اسپم های MailBox کنار اومدم...

نوشته شده توسط بهزاد عبدی | |  نظر (5)

طراحی: BHz - با نیروی: مووبل تایپ - میزبانی: هانوفر آی تی

بنا به توافقنامه Creative Commons برخی از حقوق برای بهزاد عبدی محفوظ است.