5/28/2005

تاريخ:

یکسال گذشت!

موضوع:

 

یادمه... پرده اول - "... موقعی که این وبلاگ رو درست می کردم اشک تو چشام جمع شده بود... انقدر ناراحت بودم که اصلا به دلیل باز کردن وبلاگ فکر نمی کردم...فقط می خواستم یه جایی بنویسم... یه جایی بنویسم و همه غصه هام رو فراموش کنم... می خواستم به همه بگم چقدر فکر کرده بودم تا به نتیجه رسیده بودم... می خواستم همه بدونن اگه نباشه چه رنجی می کشم..." به صفحه مانیتور خیره شده بودم ولی حواسم اصلا به مانیتور نبود؛ یه جورایی تو آسمون و زمین معلق بودم... winamp باز بود و داشت آلبوم «جادوی عشق» مهرداد آسمانی رو پخش می کرد... تو همین حال و هوا بودم که آهنگ «بازی عشق» مهرداد شروع شد به پخش شدن.... انقدر یه دلم نشست که حد نداشت، تا حالا برام پیش نیومده بود که آهنگی رو بشنوم و دقیقا با شرایطم تطابق داشته باشه... 4-5 بار آهنگ رو گوش کردم ولی سیر نمی شدم... دیگه کم کم می خواستم با آهنگ گریه کنم، ولی جلوی خودم رو گرفتم. آهنگش خیلی سوزناکه، شعرش هم قشنگه ... انقدر گوش دادم که حفظ شدم و تصمیم گرفتم به عنوان Post اول، متن همون آهنگ رو بنویسم. کلی سبک شدم. نمی دونم چرا، ولی احساس می کردم هر چی که بخوام تو Post اول بنویسم تو متن این آهنگ اومده... وقتی که Post اول رو فرستادم تازه یه خورده عقلم اومد سر جاش.. ( لينک به اولين Post)

 

پرده دوم - تصمیم گرفتم به هر قیمتی شده نگهش دارم و از دستش ندم، انقدر برام مهم بود که حاضر بودم عوابقش رو [ هر چی که باشه!] تحمل کنم... نمی خواستم به این راحتی عقب بکشم... با خودم گفتم : "آخرین تلاشم رو هم می کنم، ولی بدون دلیل کنار نمی رم! "

 

پرده سوم - خیلی خوشحال بودم که سر حرفم وایساده بودم و عقب نرفته بودم؛ وقتی شنیدم که از دستش نمیدم داشتم بال در می آوردم. احساس می کردم واقعا ارزشش رو داشته که براش تلاش کنم. چیزهایی که از دست داده بودم اصلا برام مهم نبود... می دونستم که پشیمون نمیشم.

 

پرده چهارم - الان یکسال از تولد این وبلاگ میگذره؛ و الان بعد از یکسال دوباره آهنگ «بازی عشق» مهرداد رو دارم گوش میدم... یاد همون روزها می افتم، یاد تلاشی که کرده بودم... یاد تصمیمی که گرفته بودم... یاد حرص خوردن ها، غصه خوردن ها، اعصاب خوردی ها می افتم... راستی واقعا ارزششو داشت؟!؟ اون روز می دونستم از تصمیمی که گرفته بودم پشیمون نمیشم، الآنم پشیمون نیستم... به خودم که فکر میکنم می بینم نسبت به اون روز خیلی عوض شدم. دیگه بچه نیستم، خیلی بزرگتر شدم. چیزهایی میدونم که ممکن بود هیچ وقت یاد نگیرم؛ و همه ش رو مدیون اونم... اونقدر ازش یاد گرفتم که حالا حالا ها مدیونشم... اگر چه دیگه نمی تونم جبران کنم!

 

پرده آخر - نمی دونم چقدر تونستم بهش یاد بدم؛ نمی دونم تونستم جواب محبتاش رو بدم یا نه؛ نمیدونم این دفعه هم باید سر حرفم وامیستادم یا نه؛ اصلا نمیدونم چرا این دفعه به این راحتی عقب کشیدم؟! چند وقته که ازش خبر ندارم... نمیدونم الان داره چی کار میکنه ولی کاش فقط می تونستم بهش بگم برای نگه داشتنش چقدر تلاش کرده بودم...

هـــرجـــــــا هســــت خـــــــدا حـــــفـظـش کنــــــه

 

آخ... داشت یادم میرفت؛ اینم يه برش کیک تولد یکسالگی وبلاگم: