سلام يه جايي يه داستان کوتاه خوندم... ديدم بد نيست شما هم
بخونيدش! يه خورده طولانيه ولي به خوندنش مي ارزه:
" حالا درست ده روزي ميشد که منتظر تلفن او بود. مرد زنگ نزده
بود! هر دقيقه، هر لحظه، هر نفس، زن به ساعت نگاه کرده و با خودش
گفته بود: « حالا... همين الان زنگ مي زند...» اما مرد زنگ نزده
بود. زن خبري از او نداشت. تلفن جديدش را هم نداشت. مرد گفته بود
خودش زنگ مي زند و زن با خودش مي انديشيد: «چرا هر روز 24 ساعت
است؟ چرا هر ساعت 60 دقيقه است؟ چرا هر دقيقه 60 ثانيه؟ شصت بار
بشمرد که او زنگ نزند؟!...» زنگ تلفن به صدا در آمد. پرواز کنان
گوشي را برداشت. او نبود. باز هم يکي ديگر بود و اين بار با اين
يکي ديگر، بغضش ترکيد. سفره دلش باز شد. از مرد گفت و اينکه 10 روز
است که هر لحظه منتظر است. کمي گريه کرد، بعد گوشي را گذاشت. از
سکوت اتاق ترسيد. شماره خواهرش را گرفت و باز از مرد گفت؛ از
محبتش، زيبايي اش، همدلي اش و اين که زنگ نمي زد... خواهر کار
داشت. خداحافظي کرد، اما باز دلش مي خواست درباره مرد حرف بزند.
دفتر تلفن را ورق زد، به اين اميد که کسي را پيدا کند که مرد را
بشناسد. دو نفر را پيدا کرد، نه خيلي آشنا با مرد. به هر دو زنگ
زد. صحبت را به مرد کشانيد، حالا که صداي مرد را نمي شنيد، دوست
داشت ساعت ها و ساعت ها درباره او صحبت کند. مثل اينکه با صحبت
کردن درباره مرد، باور مي کرد که هنوز وجود دارد، هنوز همه چيز
تمام نشده بود...
مرد با خشم گوشي را گذاشت. دو ساعت بود که شماره زن را مي گرفت و
تلفن مدام بوق اشغال مي زد. خسته شد. با خودش گفت: « عجب! پس اين
طوري منتظر تلفن من است؟!! معلوم است که حسابي سرش گرم است... »
سيم تلفن را کشيد و به رختخواب رفت و تصميم گرفت ديگر هرگز به زن
زنگ نزند. "
نمي دونم تقصير کدومشون بود؟ فکر کنم هممون بايد بيشتر به اعمالمون
و عواقبش فکر کنيم...
تا Post بعدي.... خدا نگهدار
(جمعه، 28 اسفند 83)
|