8/18/2004

تاريخ:

متلکهای خیابانی (2)

موضوع:

 
سلام، در ادامه post قبلی دارم می نویسم... ...من زیاد به دور و برم دقت نمیکنم ولی یه بار که داشتم با خودم درباره همین موضوع (متلک های خیابانی ) فکر میکردم، سعی کردم به عکس العمل های افراد نگاه کنم... حالا یکی از اون 1000 تا صحنه ای که ما هر روز ممکنه ببینیم رو براتون شرح میدم، خودتون قضاوت کنین: مکان: پیاده روی خیابان ستارخان زمان: ساعت 5:50 دقیقه بعد از ظهر یه روز تابستون من جلوی یه پاساژ منتظر یکی از دوستان هستم. هنوز 10 دقیقه تا وقت قرار مونده. دو تا دختر جوون که بیشتر از 17-18 سالشون نیست در فاصله 5-6 متری من جلوی ویترین یه مغازه ایستادن و دارن با هم دیگه درباره مدل یه لباس تاپ و رنگش بحث میکنن... سر مدلش ( که البته مدل ها که همشون یکیه!) توافق دارن ولی سر رنگش نه! یکیشون داره اصرار میکنه که همین رنگ (که من نمیبینم کدوم رنگ رو میگه) خوبه ولی اون یکی مثل اینکه موافق نیست (همه حواسشون به ویترینه )... توی همین گیر و دار دو تا پسر رو میبینم که از فاصله دورنیششون بازه و از پشت سر دارن بهشون نزدیک میشن (بهشون نمیاد 25 سال بیشتر داشته باشن)! از رفتارشون تابلوس که میخوان متلک بندازن، این رو حتی دست فروشی که روبروی من نشسته و تا حالا حواسش به بساطش بود هم با یه نگاه میفهمه و برای چند ثانیه بی خیال افرادی میشه که از جلوش واستادن و دارن ازش قیمت میگیرن ( انگار میخواد ببینه این دفعه موضوع متلک چیه؟) !!! چون اون روز داشتم به همین قضیه فکر میکردم، عکس العملهای هر دو طرف ( 2 تا دختر و 2 تا پسر ) رو زیر نظر گرفتم. حسابی گوشام رو تیز میکنم تا اشتباه نشنوم. پسرا دیگه تقریبا به فاصله ای رسیدن که راحت صدای دخترا رو میشنون، سرعتشون رو هم خیلی کم کردن (مثل اینکه قواعد بازی رو خیلی خوب بلدن)؛ ولی دخترا اصلا حواسشون نیست همین جوری که یکیشون داره به ویترین نگاه میکنه به اون یکی میگه:"آخه این رنگش خیلی دهاتیه من این رنگی نمیپوشم!" و بلافاصله جوابشو از پشت سرش میشنوه که میگه:" تو خودتم خیلی دهاتی هستی، اتفاقا خیلی هم بهت میاد!" بی اختیار لبخندی همزمان روی لبهای من و دست فروش نقش میبنده. پرده اول - دختره که از قیافش معلومه کفرش در اومده برمیگرده که جواب بده یا لااقل برخورد کنه ولی پسرا منتظر جواب نمی مونن... برای همین دختره بلند بلند سرشون جیغ میکشه که :" نکبت ايکبيری! به تو چه؟ ".... بعد یه چشم غره هم نصیب من میشه که بی منظور بهشون خیره شدم و نه از روی عمد دارم لبخند تحویلشون میدم... راهشون رو میگیرن و با اخم و دلخوری از اونجا دور میشن. پرده دوم - از اون طرف قیافه پسره بعد از متلک گفتن دیدنیه ، لبخندی توام با رضایت و خرسندی روی لبانش هست و توی چشمانش هم از یه جور برق پیروزی و قدرت نمایی میدرخشه... اگر شما از ماجرا خبر نداشته باشین و قیافش رو تو اون لحظه ببینین با خودتون فکر میکنین که دنیا رو به پسره دادن یا مثلا رتبه اش تو کنکور 1 رقمی شده!!!! و لبخندش تبدیل به خنده ای جنون آمیز میشه وقتی جیغ دختر رو پشت سرش میشنوه. پرده سوم - عابران هر کدوم یه جور با قضیه برخورد میکنن... پسرای جوون لبخند میزنن، دخترای جوون اخماشون تو هم میره، مسن تر ها سرشون رو به نشانه تاسف تکون میدن و زیر لب چیزی میگن ( احتمالا یا فحش میدن با نفرین میکنن) و از همه جالب تر و در عین حال تلختر و تاسف بارتر برخورد یه پسربچه 5-6 ساله، که دستش تو دست مامانشه، هست که با چشمهای از حدقه بیرون زده (انگار تا حالا ندیده که یه نفر جیغ بکشه ) از مامانش می پرسه: "مامان چرا خانومه جیغ میزنه؟!" و بعد بلافاصله، بدون اینکه منتظر جواب سوال قبلیش بمونه، می پرسه: " نبکت ایکبیری یعنی چی؟ " * در روزهای آینده هم درباره این موضوع مینویسم...