سلام، الان یه 2-3 روزه که ننوشتم... خب یه خورده دلم
گرفته بود: از همه جا... الان حالم بهتره ولی بازم دلم برای
کنکوریا می سوزه، چه برای اونای که خوب دادن، چه اونایی که خراب
کردن و گند زدن... می دونید چرا؟! این دوران تیر ماه تا نیمه دوم
مرداد بهترین دوران و روزهای زندگی یه کنکوریه، زمانی که آدم رو
هوا معلقه و اصلا نمیدونه آخرش چی میشه. یه جوری آدم به پوچی
میرسه: از یه طرف نگران اعلام نتایجه، از یه طرف دیگه دلش میخواد
اصلا به درس و اینا فکر نکنه و به اون آرزو هایی که در طول سال
نتونسته انجام بده بپردازه!!! نمی دونم درک میکنید یا نه! امیدوارم
تو این دوران بهتون خیلی خیلی خوش بگذره... بگذریم... یه چیزی بگم:
از این به بعد میخوام سبک نوشتنمو عوض کنم... نمی دونم تا حالا
مجله ای به اسم 40چراغ رو تو باجه های روزنامه فروشی دیدید یا نه!
شایدم اصلا شما یکی از مشتری های پر و پا قرص این مجله باشید... به
هر حال تو این مجله یه بخشی هست به اسم " دست نوشته های یک کودک
فهیم " که درباره وقایع روزمره با متن خیلی قشنگ توضیح داده شده...
می خوام این سبک (البته اگه بشه اسمشو گذاشت سبک!) رو امتحان کنم،
ببینم از پسش برمیام یا نه! خب پس فعلا تا یادداشت بعدی!
باااااااااااااااااااااااااااااااای!