


13 Aug,2009
چه دردی است...
چه دردی است در میان جمع بودن
ولی درگوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود آرام شکستن
برای هر لبی شعری سرودن
ولی لبهای خود همواره بستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولی در بطن خود غوغا نشستن
+ لینک این
مطلب: http://www.jazire.ir/2009/08/post_145.html
نوشته شده توسط بهزاد عبدی
|
دل نوشت

طراحی:
BHz
- با نیروی:
مووبل تایپ -
میزبانی:
هانوفر آی تی
بنا به
توافقنامه
Creative Commons برخی از حقوق برای
بهزاد عبدی محفوظ است.
نظرات:
وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد
وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد
وقتي زمين ناز تو را در آسمان ها مي کشيد
وقتي عطش طعم تو را با اشک هايم مي چشيد
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
يک آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتي که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد
آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشي و نه گلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
زیبا بود لذت بردم خوشحال می شم به منم سر بزنی و منتظر نظرت هستم...
reza | August 20, 2009 6:20 PM
خيلي قشنگ بود
آنيتا كريمي | October 12, 2009 11:35 PM