


1 Nov,2007
پته ریزون
از طرف
ماکان
و محمد به بازی
پته ریزون دعوت شدم... البته بهترین بازی همون یلدا بازی بود که خیلی جذاب بود...
به هر حال به سبک ماکان به بازی
ادامه میدم:
1- من کی هستم؟
من بهزاد عبدی هستم. متولد بیست و دوم دی ماه 1363 مصادف با 12 ژانویه 1985
میلادی، ساکن و متولد تهران. فعلا مهندس مکانیک گرایش سیالات از دانشگاه زنجان و در
تلاش برای قبول شدن فوق لیسانس هستم.
2-فصل و ماه و روزی که دوست دارم؟
بیشتر از همه بهار و ماه اردیبهشت رو دوست دارم. چون طراوتی که تو این ماه می بینم
با هیچ ماه دیگه ای قابل مقایسه نیست. روز خاصی نیست که دوست داشته باشم، هر روزی
که برام خاطره داشته باشه رو دوست دارم.
3-رنگ مورد علاقه؟
بیشتر از همه نارنجی رو دوست دارم. اصلا این رنگ از همون دوران بچگی مورد علاقه
ام بوده. بچه که بودم از ماشین آتش نشانی و رفتگرها خیلی خوشم می اومد. [این رو توی
یلدا بازی گفته بودم]
4-غذای مورد علاقه من؟
من غذا های شمالی رو خیلی دوست دارم. حالا اگه من بگم باقالا قاتوق، کی میدونه
چه جور غذاییه؟!
5-موسیقی مورد علاقه؟
با تمام احترامی که برای استاد شجریان و استاد ناظری و ... قائلم، ولی به شدت
حالم از موسیقی سنتی به هم می خوره! توی
یلدا بازی هم همین رو
گفتم. ترجیح میدم یه موسیقی پاپ با محتوا گوش کنم یا از صدای گیتار لذت ببرم. از
اراجیفی که توی موسیقی های رپ می خونن هم بدم میاد! (با تقدیم بالاترین احترامات
برای علاقه مندان به هیچکس و دوستان!)
6-بدترین ضد حالی که خوردم؟
بدترین ضد حال وقتی بود که بعد از مدت ها استخاره رفتم یه ریش تراش فیلیپس
خریدم. دو روز بعد وقتی رفتیم سفر، کوله پشتیم رو -که ریش تراش هم توش بود- دزد
برد! از ریش تراش 2 بار بیشتر استفاده نکرده بودم.
7-بزرگترین قولی که دادم؟
تا حالا قول زیاد دادم. ولی هیچ کدومش بزرگترین نیست. قول بزرگی نمیدم که بعدا
از پسش برنیام.
8-ناشیانه ترین کاری که کردم!
سبقت از راست با سرعت 100 کیلومتر در ساعت - روی پل آزمایش در هوای بارانی ساعت
7 صبح - ضمنا ترافیکی که 10 متر جلوتر روی پل بود رو هم ندیده بودم!
9-بهترین خاطره زندگیم؟
توی زندگی آدم خیلی از کارها رو برای اولین بار انجام میده. مدرسه رفتن،
رانندگی کردن، سفر کردن و ... . همه اولین ها بهترین خاطره اند. ضمن اینکه خیلی از
اولین ها رو هم با بهترین دوستم تجربه کردم. بهترین خاطره های زندگیم، مربوط به
اولین هاست.
10-بدترین خاطره زندگیم؟
تا حالا مرگ رو با تمام وجودتون لمس کردین؟! تا حالا حس کردین ممکنه 1 دقیقه
دیگه بیشتر زنده نباشین؟! بدترین خاطره زندگیم مربوط به لحظه هاییه که خطر درست از
بیخ گوشم گذشته.
11-کسی که دلم می خواد ببینم؟
خیلی دلم می خواد یکی از دوست های دوره راهنمایی ام رو ببینم. اسمش مهدی قاسمی
بود. اصلیتشون هم از نیشابور بود. توی Orkut هم
خیلی دنبالش گشتم. تا حالا نتونستم پیداش کنم.
12-برای کی دعا می کنم؟
13-کی رو نفرین می کنم؟
به دلایل خاصی که برای خودم دارم. این دو تا سوال رو جواب نمیدم.
14-وضعیتم در 10 سال آینده؟
ترجیح میدم بهش فکر نکنم. ولی به طور کلی فکر نمی کنم کسی دلش بخواد در آینده
زندگی بدی داشته باشه. زیاد بلند پرواز نیستم، بیشتر تو فکر اینم که نیازهای اولیه
یک زندگی راحت رو فراهم کنم.
15-حرف دلم؟
خیلی وقت ها آدم انقدر حرف تو دلش داره که... اصلا حرفی ندارم...
البته جای خیلی از سوال ها هم توی این پرسش نامه خالی بود... قسمت دعوت کردن از
دوستان معمولا سخت ترین قسمته، ولی من به نوبه خودم دوستان زیر رو دعوت می کنم به
ادامه بازی:
کوچه بی دار
و درخت،
سمیرا،
شیدا،
مرد تنها،
سعید رزاقی،
پسر فهمیده،
از
زندگی،
مهتاب مفخم،
آزادی برای همه ایرانیان
(ننگستان) ،
اشعه ایکس،
یادداشتهای اینترنتی،
گوشه دنج
پ.ن:
فوتوبلاگ هم آپدیت شد.
+ لینک این
مطلب: http://www.jazire.ir/2007/11/post_90.html
نوشته شده توسط بهزاد عبدی
|
تکنولوژی و فضای وب

طراحی:
BHz
- با نیروی:
مووبل تایپ -
میزبانی:
هانوفر آی تی
بنا به
توافقنامه
Creative Commons برخی از حقوق برای
بهزاد عبدی محفوظ است.
نظرات:
ممنون که ادامه دادی!
در خیلی از موارد خصوصا موسیقی با نظرت موافقم!
موفق باشی
محمد | November 2, 2007 8:36 AM
ببین آقا این که همون بازی ی یلدا و اعترافات ئه که ...چی کار کنیم ما؟ ادامه بدیم ندیم؟؟؟؟...
الف.میم | November 3, 2007 8:45 AM
سلام بهزاد جان! ممنون از لطفتون بهخاطر دعوت من به بازی. ولی اشکالی نداره در بازی شرکت نکنم؟ آخه سوآلهاش یک کمی سخته :)
پسر فهمیده | November 3, 2007 6:43 PM
بهزاد عزیزم ضمن تشکر از دعوتت فکز نمی کنم کسی به اندازه من در طول زمان وبلاگ نویسیش پته خودش و رو انقدر ریخته باشه رو آب .هر چی بخوام بگم تکراری میشه .تا اسم دوستت رو دیدیم می خواستم بگم زودی بهت خبر بدم میشناسمش .یادم اومد بابا طرفی که من میشناسم دور وبر سی و پنج شیش سال سن داره.
مهتاب مفخم | November 3, 2007 9:43 PM
سلام جناب عبدی عزیز
از لطف تون بسیار متشکرم. عذر مرا بابت تاخیر و قصور در ادامه بازی بپذیرید. این روزها احوال خوشی ندارم. با ارادت
از زندگی | November 7, 2007 6:00 AM
سلام
منم دعوت کردی !!! چه کارا
بابا تو که مارو دعوت میکنی به نگا به سایتم بنداز ببین از روی بی پولی خوابیده بعد آدرسشو بده :دی
بعدشم ما از این سوسول بازی بلد نیستم ( سربازو از این کارا )
در کل ممنون از لطفی که داری !
مهدی | November 29, 2007 12:31 AM