دعوت رادیو تهران از پدر و گزارش بازدید از شبکه رادیویی تهران
دعوت رادیو تهران از پدر و گزارش بازدید از شبکه رادیویی تهران - اختصاصی جزیره تنهایی
شب قبلش بابا که اومد خونه بهم گفت تا حالا استودیوی رادیو رو دیدی؟ گفتم نه! گفت می خوای فردا بریم با هم اونجا رو ببینیم؟ با این که خیلی خسته بودم و همون روز هم یه مسافرت به روزه رفته بودم زنجان - دنبال خونه - ولی دیدم فرصت خوبیه! گفتم میام!
جریان از این قراره که برنامه "جمعه، جدول، خانواده" که هر جمعه صبح (9 تا 10:30) از رادیو تهران پخش میشه، این هفته بابا رو به عنوان مهمان دعوت کرده بودن که تو برنامه حضور داشته باشه. ظاهرا هفته پیشش هم آقای جمال رحمتی، یکی دیگر از کاریکاتوریست ها، رو دعوت کرده بودن و قرار بود این هفته هم بابا اونجا حضور داشته باشه و درباره کاریکاتور و زمینه های کاریش و اینا صحبت کنه. برنامه ای که گفتم تقریبا یه برنامه ایه که توش همه چی داره! طنز و جدول و چیستان و مهمان و ...
به هر حال بابا گفت که فردا صبح ساعت 8 از رادیو یه ماشین میاد دنبالمون که بریم میدون ارگ. گفتم باشه! با خودم گفتم چه تحویل بازاریه! فردا که شد (جمعه، 03-06-85) بابا 7:30 اومد بیدارم کرد و راننده راس ساعت 8 زنگ زد و سوار شدیم، رفتیم میدان ارگ. بابا از شب قبل بهم گفته بود که چون اسمم تو لیست آفیش (OFISH) نیستش ممکنه نذارن برم تو. چون ظاهرا برای اینکه اونجا حساب کتاب داره، و پخش هم زنده س، بدون هماهنگی و لیست قبلی کسی نمی تونه بره تو! همونجوری که گفت حراست بازی درآورد که نمیشه و هماهنگ نشده و باید تو محوطه بشینم... محوطه رادیو تهران برخلاف اونچه که تصور میشه جای خیلی بزرگ و پر زرق و برقی نیست. چند تا ساختمون قدیمی 2-1 طبقه و یکی دوتا دیش بزرگ و آنتن به عنوان فرستنده و همین! تا 8:45 نشستم تو محوطه پر دار و درخت، تا بالاخره هماهنگ شد و رفتم تو ساختمون.
وارد که میشی، یه راهروی نه چندان دراز - شاید 14-15 متری می بینی که از هر دو طرف چند تا در به استودیوهای مختلف باز میشه! بالای همشون هم یه چراغ قرمز تعبیه شده! یکی دوتا از چراغ های روشن بود و درهاش هم بسته بود! بهم گفته بودن باید برم استودیوی رادیو تهران، بالای هر دری اسم یه کانالی رو نوشته بودن، رادیو تهران رو پیدا کرم و رفتم تو!
دقیقا مثل چیزی بود که تو تلویزیون هم دیده بودم! یه اتاق بزرگ با کلی دم و دستگاه (اتاق فرمان)، یه پنجره بزرگ افقی که اون ورش یه اتاق (استودیو) با چند تا میز صندلی بود، دو نفر نشسته بودن اون تو و داشتن حرف می زدن، بابا هم هنوز نرفته بود داخل، یعنی این ور (اتاق فرمان) نشسته بود، صدای حرفهایی که تو اتاق روبرو گفته میشد این طرف (اتاق فرمان) از بلندگو پخش می شد. با تهیه کننده و مجری ها و صدابردار و... سلام علیک کردم و منتظر شدم تا برنامه شروع بشه... جالب اینجاست که وقتی می رفتم تو یواش سلام علیک کردم که صدام نره تو رادیو!!!! بعد دیدم همشون دارن بلند حرف می زنن و سلام می کنن! فهمیدم صدا از این ور (اتاق فرمان) نمی ره اون ور (استودیو)!!!! ضایع شدم! خب تا حالا ندیده بودم!!! از اون ور یکی گفت: "صدای ما رو از رادیو تهران می شنوید..."
رو صندلی، تو اتاق فرمان، که نشستم یه خورده به محیط عادت کردم، دور و برم رو نگاه کردم... درست روبروی پنجره ی شیشه ای بزرگ یه میز بزرگ با کلی دگمه و کلید و دستگیره و ... بود و یه خانمی هم پشتش نشسته بود و داشت باهاشون کار می کرد. سمت چپش هم یه دستگاه به ارتفاع تقریبی یک متر و 60 سانت بود که بهش سی دی می خورد و کلی دگمه داشت؛ رو میز بغلش هم کلی سی دی موزیک بدون کلام بود. ظاهرا سی دی های موسیقی که از رادیو پخش می شه رو می ذارن اون تو! روش هم یه دستگاهی بود که نفهمیدم چی بود، اونم سی دی می خورد. سمت راست اتاق هم چند تا دستگاه پخش بود که بعدا فهمیدم یکی مربوط به پخش صدای ضبط شده شنوندگانه، یکی مال پخش آگهی بازرگانی و چند تا دیگه هم تا وقتی ما اونجا بودیم بی استفاده موند، همشون هم با همون دستگاهی که نفهمیدم چی بود کنترل میشدن!!! برنامه ساعت 9 شروع شد و ما صدای برنامه رو می شنیدیم و از تو شیشه هم بصورت "زنده" برنامه رو می دیدیم! برای بار اول خیلی جالب بود... یک ربعی گذشت ... تو این مدت هر وقت صدا می رفت رو آنتن چراغ قرمز بزرگ و مستطیلی بالای شیشه روشن می شد، وقتی می گفتن بریم اتاق فرمان، و از بلندگو ها صدای آهنگ می اومد، چراغ خاموش بود. تو این مدت ارتباط داخل استودیو و اتاق فرمان فقط با دگمه ها و بلند گو ها برقرار بود... صدا به صدا نمی رسید اصلا!!! خلاصه اومدن دنبال بابا و از تو شیشه دیدم که بابا نشست پشت یه میز با یه میکروفون و چراغ قرمز دوباره روشن شد. دو تا مجری آقای اعلم و یه خانمی، که آخر سر هم نفهمیدم اسمش چی بود، شروع کردن به حرفهای معمول (ساعت نه و سیزده دقیقه است، برنامه "جمعه، جدول، خانواده" رو از رادیو تهران میشنوید، مهمان امروز ما ...) و گفتن که یکی دیگه از کاریکاتوریست ها مهمان ماست. بهمن عبدی. بابا شروع کرد سلام و احوالپرسی و برنامه ادامه یافت... از بابا و کارهاش پرسیدن. خودتون رو معرفی کنید. چند ساله کار می کنید؟ از کی شروع کردین؟ مشکلات سر راه کاریکاتور چیه؟ زمینه های دیگه ای که کار کردین چیاس؟ الان چی کار می کنید؟ یه خاطره بگید. چند تا شوخی و ....
بین هر سوالی یه شنونده زنگ می زد و تو مسابقه جدول شرکت می کرد، بعضی های می تونستن، بعضی ها هم نه! یه بنده خدایی هم "روشندل" بود. زنگ زده بود. جدول رو ذهنی حل می کرد. نتونست. چیستان هم مطرح کردن... دو سه تاش رو یه شرکت کننده جواب داد. آسون بود. یه چیستان مطرح کردن که شنونده ها باید زنگ می زدن جواب می دادن، و هر 15 دقیقه از روابط عمومی نوارش رو می اوردن و صدا ها رو پخش می کردن! جواب نعل اسب بود ولی مردم که زنگ زده بودن، جواب های خنده دار می دادن: انشگتر، مورچه، مترو، تراکتور!! خلاصه یکی زنگ زده بود و جواب داده بود... صداش پخش شد. یه چند تا جوک هم اجرا شد. اکثرا لوس بود. ساعت دیگه شده بود ده و بیست دقیقه، رسیدن به سوال آخر که به جوونهای علاقه مند چه توصیه ای دارید و تشکر می کنیم و ... برنامه تموم شد و اومدن بیرون!
وقتی اومدن بیرون، بعد از خسته نباشد و این حرفها، مجریه برگشته به من می گه: "تو چرا از پشت شیشه به من می خندیدی؟! مگه من چی میگفتم؟" منم دیدم نمیشه گفت که تپق زدی، یا شرکت کننده جدول رو یادت رفته بود داشتی می رفتی اتاق فرمان؛ گفتم: "به جواب های چیستانی که مردم می دادن می خندیدم!" چون می دونستم همونطوری که صدای اونا از شیشه این ور نمی اومد، صدای ما هم اون ور نمی رفت... یعنی موقعی که این ور آهنگ و آگهی پخش می شد، اون ور سکوت بود یا با هم حرف می زدن! به خیر گذشت خلاصه... از ساختمون "پخش" اومدیم بیرون. همون ماشینی که آورده بودمون، منتظر بود، بازم با خودم گفتم چه تحویل بازاریه! برگشتیم خونه... تجربه جالبی بود...
* با اجازه تهیه کننده، چند تا عکس از اتاق فرمان و استودیو گرفتم که می ذارمشون اینجا:



* پ.ن.1: بالاخره تو زنجان یه خونه پیدا کردیم. 1شهرک کارمندان. تومن پیش، 120 تومن اجاره. حالا باید بریم برای قولنامه.
*پ.ن.2: تا حالا فاصله تهران-زنجان یا زنجان-تهران (350 کیلومتر) رو توی 2 ساعت و ربع رفتین؟!
+ لینک این
مطلب: http://www.jazire.ir/2006/08/post_24.html
نوشته شده توسط بهزاد عبدی
|
گزارشهای اختصاصی
نظرات:
بهزاد جان سلام. خوشحالم که خونه پیدا کردیید و من هم راحت شدم. چون اگه نمی شد واقعا شرمنده ات می شدم.
راستی آخه چطور تو کارمندان با این قیمت خونه پیدا کردید؟؟ کجاش؟ چه جوریاس؟ یک واحده کامله؟؟؟
فرهاد | August 25, 2006 5:50 PM
مبارک ها باشد .!!!!!!!!!!!!!!
مردتنها | August 25, 2006 6:21 PM
چه توضیحات کامل و جالبی دادی. احساس کردم که به یک گردش علمی رفتم. :)
شانه بسر | August 25, 2006 7:35 PM
تهران زنجان 300 کیلومتر است. . لابد با پژو یا سمند یا بالاتر رفتین و مامورها رو هم ندیدین . . یعنی با سرعت 170 تا رفتین . . . واظب جاده باشین . .خلوتی زیاد وسوسه انگیزه
پر.یز | August 25, 2006 8:24 PM
خسته نباشي از مسافرت و بازديد علمي .
در ضمن شاد باشي هرجا كه هستي .
فرياد جرس | August 26, 2006 10:04 AM
آره رفتم ! /آزاد زنجان بچه های کامپیوتر یه استاد دارن به اسم بهزاد عبدی. اسمتون شبیه اونه !
میثم یوسفی | August 26, 2006 1:03 PM
خوب شد بالاخره هماهنگ شد!وگرنه شما ميرفتيد رو آنتن;)/راستي شما الان خوبيد؟مطمئنيد روحتون اينا رو ننوشته؟فكر كنم شوماخر هم ...شاد باشيد و پايدار
شادي | August 27, 2006 9:26 AM
آقا بهزاد اولا من اسمم سیما رستگاران مجریه برنامه جمعه جدول خانواده ثانیا ایندفه که اومدی رادیو رات ندادیم دیگه از برنامه ایراد نمی گیری ثانیا به پدر نازنینت سلام برسون
سیما رستگاران | August 27, 2006 10:53 PM
سلام. مرسي گزارش اختصاصي، مرسي عكس اختصاصي. مرسي برنامهي راديويي. به پدر بزرگوارتون، سلام بنده رو ابلاغ كنيد. من هم سه هفته پيش در برنامهي ساعت به وقت جواني در شبكهي يك سيما بودم.
راستي، من تا امروز وبلاگتون رو نديده بودم متاسفانه و بايد از اين بابت عذرخواهي كنم ولي با اين حال اگر شما مايل باشيد براي تبادل لينك و شروع يك رفاقت هميشگي، در خدمتتون هستم.
مشتكرم، ارادتمند
سيد ايمان (كوروش) ضيابري | August 28, 2006 11:45 PM
bazdide khoobi boodeh pas o koli jaleb ...
payam | August 29, 2006 9:02 PM
سلام برادر. متشكرم از لطفت. من هم لينكت كردم. يا علي
سيد ايمان (كوروش) ضيابري | August 30, 2006 5:18 PM
um..:)..
iself | September 2, 2006 4:42 AM
سلام. میگم تو هم آدم خیلی مهمی هستی واسه خودت ها. راستی اون لینکت رو هم اصلاح کردم. عذر میخوام دیر شد. البته توی ÷ست قبلیم ازت معذرت خواهی کردم. سر که نمیزنی ببینی! موفق باشی
شهروند | September 3, 2006 11:16 PM
سلام ،ميخواستم فايل صوتيش روهم بذارم ،حوصله نداشتم! آخه يه كوچولو پروژه درازي ميشد،مربوط ميشد به آلبومera نيايش اول...شاد باشيد
شادي | September 6, 2006 9:17 AM